بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی
هنوز هوامو داریو هنوز صدامو می شنوی
بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم
اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم
بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه طلوع عشق رو گفتیو دوست دارمو نگفتی
گفتیو دوست دارمو نگفتی
بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگ براش
اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش
اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه
دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم ! بذار ، اگرچه بی خیالمی
نوشته شده توسط mostafa در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت

دیگر چونان مثل قبل نیستم که های هوی کنم.
دیگر شده ام برگی خشک و تنها میان پیاده رویی.
شلوع و پر ازدحام....
برگی که آدمها پا میگذارند روی قلبش و رد میشوند
و شاید کودکی از صدای خش خش او لذت میبرد...
و تکه تکه میکنند برگی را که خود شکسته از دوران...
و تو ای عابر آنچنان باش که مینمایی و چون باد های و هوی کن.
و تمام دلها را فتح کن
و بگذار دوستت داشته باشند.![]()
نه اینکه تو را بشکنند مثل من....
نوشته شده توسط mostafa در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت
اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است "ايتاليايي ها ميگن: "عشق يعني ترس از دست دادن تو ! " ايراني ها ميگن : "عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه باید از بین بره"
نوشته شده توسط mostafa در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 13:17 موضوع | لینک ثابت
سخته چيزي و که تا ديشب بود يادگاري
صبح بلند شي ببيني که ديگه دوستش نداری
خيلي سخته که نباشه هيچ جايي براي آشتي
بي وفا شه اوني که جونتو واسش گذاشتي
خيلي سخته اون کسي که اومد و کردت ديوونه
هوساش وقتي تموم شد بره و پيشت نمونه
خيلي سخته که عزيزي يه شب عازم سفر شه
تازه فرداي همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خيلي سخته توي پاييزبا کسي آشنا شي
اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد به اون بگي که چشمات نمي خواد اونو ببينه
خيلي سخته که ببينيش توي يک فصل طلايي
کاش مجازات بدي داشت توي قانون بي وفايي
خيلي سخته واسه اون بشکنه يه روز غرورت
ولي اون نخواد بمونه هميشه سنگ صبورت
خيلي سخته اون که ديروز تو واسش يه رويا بودي
از يادش رفته که واسش تو تموم دنيا بودي
نوشته شده توسط mostafa در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت
آنقدر اسم تو را زمزمه کردم که لبم سوخت اما نام تو را توبه نکردم جگرم سوخت
نوشته شده توسط mostafa در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:19 موضوع | لینک ثابت
دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز بود برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم گريه شايد زبان ضعف باشد شايد خيلي کودکانه شايد بي غرور......... اما هر وقت گونه هايم خيس ميشه مي فهمم نه ضعيفم نه يک کودکم بلکه پر از احساس !!!![]()

نوشته شده توسط mostafa در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت
اب ... بابا نان داد!!!! درسته دیگه اولین درسی بود که خوندیم ! ولی هیچکس نگفته بود مامان هم میتونه نون بده. الان هم که مامان و بابا باید از صبح علی الطلوع تا بوق سگ بدوند دنبال یه لقمه نون حلال!! ان مرد اسب دارد! یادش بخیر وقتی ان مرد با اسب می امد ! بابا الودگی کجا بود الان هم که ان مرد زانتیا دارد و ان یکی هم الگانس و ما هم همچنان زیان پدریمون رو سوار میشیم ! تصمیم کبری رو که یادتونه !! الان دیگه کبرایی نمونده ! اسمشو گذاشته ونوس و به زید جونش تل می کونه اصلا تو فکر درس نیس ! باور کنین این روزا دیگه کوکب خانم مهمون سرسزده که سهله اصلا مهمون نمیخاد!! اون کلاغه هم انقد گشنش شده هنوز اقا روباه مکار نیومده پنیره رو می لومبونه !! شما هم که نظر نمیدی و میری
نوشته شده توسط mostafa در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:54 موضوع | لینک ثابت
رفتم ماست بندی و به قول ماست فروش یه تغار ماست شیرین خریدم و با احتیاط کامل رسوندم دست عیال وقتی یه قاشق ازش خورد قیافه اش بد جوری ترش کرد و تغار ماست رو با احترام رو سرم شکست و از فرق سر تا نوک پا با یه ماست اسیدی دوش گرفتم دیدم هوا پسه و اوضاع شیر تو ماست !! برای فرار پریدم تو کوچه که یه دفه چند تا دیونه بهم حمله کردن ولی یکیشون گفت ولش کنین بابا اینم از ماست!! سر کوچه نصیبتون نشه چشمم افتاد به مادر زنم !! ماستامو کیسه کردم و خاستم یه جوری قضیه رو ماست مالی کنم ! دیدم نمیشه ! خاستم با چاقو خودکشی کنم ! دیدم این چاقو ماست رو هم نم بره !! خلاصه عین ماست وا رفتم و دیدم هیچ بقالی نمیگه ماستم ترشه !! و تازه فهمیدم از ماست که بر ماست !!
نوشته شده توسط mostafa در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها صدا بزن مرا شبی :(
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY